زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ

 مرگ را در پاییز تجربه کردم.

درست در خانه ی قدیمی پدربزرگ.

آری عاقبت پای مرگ به خانواده‌ی ماهم باز شد ، و تمام وجود کسی را با خود برد و پشت سرش یک جای خالی بزرگ ماند برای همیشه...

سه سال بعدش بود که باز مرگ یادی از ما کردو این‌بار درِ خانه ی عمویم را زد و تمام امیدو آرزوی نیمه جان خانه‌اش را با خود برد ، مادری رفتو فقط همان جای خالی بزرگ ماند ...

و حالا امروز باز هم مرگ، این واقعیت تلخ سراغی از ما گرفته!

 

 

پ.ن: اگر شد فاتحه ای بخوانید برای مادربزرگ دوستم .

/ 7 نظر / 23 بازدید
یاس

مرگ هم عرصه بایسته این زندگی‌است کاش شایسته این خاکسپاری باشیم... روحشون شاد

سیاوش

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

زینب سادات

خدا بیامرزدشان

یک پروانه

سلام روحشون شاد + مرگی که نزدیک است و دور میپنداریمش...

یک پروانه

سلام برای این پست کامنت گذاشته بودم.گفتم شاید به روز شدی و من خبردار نشدم اما دیدم کامنتها را هم تایید نکرده ای... خوبی که انشالله؟