درباره نویسنده
بهار.ب
بگذار کسی نداند این دنیا حکایتش چه بود و خنده ی ماه آتش کدام منظومه بود/ بگذار کسی نداند این دریا تمام اشک گم‌شدگان بود./ "علیرضاقزوه"// من هم گمشده ای هستم در این دریا و چشم انتظار آمدن او.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • بهار.ب
صفحات اختصاصی
  • رهبرم
مطالب اخیر
  • دنیای من
  • بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد
  • ع ق ل
  • ادامه نده
  • خداحافظ سال نود
  • زندگی
  • بزرگی کن
  • تولد
  • اللهم صل علی علی بن موسی الرضا
  • ما آدم‌ها
کلمات کلیدی مطالب
  • حسی نوشت‌ها (٥٢)
  • دل نوشت‌ها (۳٠)
  • شعر نوشت‌ها (۱۸)
  • مناسبت نوشت‌ها (۱٤)
  • شهید نوشت‌ها (۸)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • آرمانشهر
  • ارمینه
  • از این نگذر
  • اسکالپل
  • اسکالپل 2
  • اطلاعیه
  • الف.ب
  • الهدی
  • امروزه
  • انتظار
  • ای داد
  • برنج
  • به یاد یار سفر کرده
  • بهار
  • تسنیم
  • تفکرات محمد امین الدین شاکر
  • جزیره قلم
  • جنجال یک سکوت
  • حاشیه
  • حقیقت محض
  • خاتون
  • دفتر جوانی
  • دلنوشته های مه بانو
  • ذهن نوشت
  • رندانه
  • زیر گنبد کبود
  • زیر یک سقف
  • سنجاق قفلی
  • سه الف
  • طنز سیاسی
  • طهورا
  • عشق علیه السلام(علیرضا قزوه)
  • عقاید یک سی‌بی‌لو
  • کلوخ
  • گلصنم
  • لینکزن
  • متولدین خرداد
  • مذهب عشق
  • مسیحا
  • موج مجنون
  • نجوای شبانه
  • نغمه آرا
  • نور و نار
  • نیلوفرانه
  • وسوسه حوا
  • ولایت ،انقلاب، مهدی عجل الله تعالی فرجه
  • یک قدم تا ظهور
  • یک نفس عمیق
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر






ساعت فلش

بهارین
بسم الله الرحمن الرحیم
در همین حوالی
نویسنده: بهار.ب - ٢٦ مهر ۱۳٩٠

و ما* همراه شدیم

تا به بهشت قدم بگذاریم

آنجا که گلهایش جور دیگرند

و حسی آسمانی تو را با خود می‌برد

و تو به آرامش می‌رسی  

دنیا را برای لحظه‌ای هرچند کوتاه فراموش می‌کنی.

اما...

دلت را جا می‌گذاری میان تمام دل‌های جامانده

و بازمی‌گردی با حسرت...

با چشم هایی که دیگر توان دیدن این دنیای دَنی را ندارند

شوق پرواز داری؛

ولی

کو بال و پر ؟

و

غرق می‌شوی در زندگی

در خودت

 

* سمانه سلمانی عزیزم،مهدیای مهربانم و شوکوی خوبم ، همراهان من بودند در بهشت  

 

پ.ن: سمانه هم از این روز نوشته در اینجا و اینجا رو هم ببینید

 

 

عکاس سمانه سلمانی

عکاس سمانه سلمانی

 برای مشاهده سایز اصلی روی عکسها کلیک کنید

نظرات ()



حتی یک لحظه...
نویسنده: بهار.ب - ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

اصلا نفهمیدم کِی اومده بود و کنارم نشسته بود .

گفت :شما هم گمشده داری؟

سرمو بلند کردمو گفتم : آره ،خودم .

لبخند تلخی زد و گفت :یه جوری کنار  مزار این شهید گمنام نشستی و

تو حال خودتی که فکر کردم شاید مثل من گمشده ای داری !

تو صورتش نگاه کردم چقدر معصوم و مهربان بود .

گفت :سر مزار هر شهید گمنامی که میرسم همش به خودم میگم

نکنه این مزار پدرم باشه .

اشک تو چشماش جمع شده بود.

گفت:میشینم کنار اون مزار و شروع میکنم با پدرم صحبت کردن.

من فقط گوش میدادم ، دلم میخواست یه چیزی بگم  ،یه حرفی که از

غم و دردش کم کنه اما خشکم زده بود و هیچ حرفی نزدم !

بلند شد ،گفت: خداحافظ  و رفت .من فقط رفتنشو تماشا میکردم اون

لحظه خیلی دلم گرفت از اینکه چرا انقدر خودخواهم  ،چرا فکر میکنم

دیگران هیچ دردی ندارند . من حتی یک لحظه هم نمیتونم خودمو جای

اون بذارم .

به سنگ قبر شهید گمنامی که کنارش بودم نگاه کردم .

احساس کردم بیشتر از قبل گم شده ام.

 

نظرات ()



آشفتگی
نویسنده: بهار.ب - ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

 پنجره ی ماشینو باز کردم  تا باد بخوره به صورتم ، سرم داغ شده بود و بدنم یخ کرده بود، دستم می‌لرزید ،بغض گلومو چنگ می‌زد ، با صدای بغل دستیم به خودم اومدم"خانوم هوا سرده بچم سرما می‌خوره "  پنجره رو بستم حالم بدتر شد، دیگه نفسم بالا نمی اومد به راننده  گفتم وایسه پیاده شدم . سرمای هوارو اصلا حس نمی‌کردم،شروع کردم به راه رفتن تند و بی هدف ، تو حالو هوای خودم بودم که دیدم یه خانومی با چند تا بسته شمع  به طرفم میاد ،گفت : شمع می خری خانوم  ؟  احساس کردم اینجا برام  آشناست ، سرمو که  بلند کردم  گنبد_ امامزاده صالحو دیدم ،واقعا به اینجا احتیاج داشتم،ازش یه بسته شمع خریدمو رفتم تو امامزاده ، وارد حیاط شدم و بی اختیار رفتم سمت مزار شهدای گمنامی که اونجا دفنن  ، دیگه نتونستم جلوی اشکمو بگیرم ، به  شهدا گفتم : بالاخره به آرزوش رسید ، داره میاد  پیش شما ، می‌دونم  جاش خوبه ، می‌دونم راحت میشه از این همه درد ولی... مراقبش باشین.

صدای دکتر توگوشم می‌پیچید "   ترکشِ توی سرش باعث خونریزی شده بود ، مرگ مغزی تایید شده " 

 

 

 پ.ن:این پست فقط یه چیزی شبیه به داستان کوتاه است و تجربه شخصی نیست.

 

نظرات ()



آخرین پنجشنبه
نویسنده: بهار.ب - ٧ فروردین ۱۳٩٠

 پیش نوشت : نمیدونم چرا یه دفعه دلم خواست از پنجشنبه ی آخر سال هشتاد و نه بنویسم . 

چند  وقت  بود دلم میخواست برم گلزار شهدا ی  بهشت زهرا  (س)  ،هرچی به آخر سال نزدیکتر میشدیم بیشتر  دلم هوای اونجا رو  میکرد این شد که با دوستام بعد کلی برنامه ریزی و sms بازی و علم به اینکه پنجشنبه ی آخر سال هم مترو شلوغ هم بهشت زهرا تصمیم به  رفتن گرفته شد . میدونستیم که شلوغی مترو میتونه کار دستمون بده و دو سه ساعت وقتمونو بگیره چون یه  سال انقدر ایستگاه امام شلوغ  بود که ما مجبور شدیم یه ایستگاه بریم سمت میرداماد و تجریش تا  بتونیم سوار مترو بشیم !  برای همین قرارمونو ساعت هشت و نیم گذاشتیم  تو ایستگاه مترو نزدیک خونه ما با یه دوستم ، و دوست دیگم ساعت نه و نیم ایستگاه امام خمینی (ره) . صبح پنجشنبه از اونجایی که دوست گرامی بنده همیشه دیر میاد سر قرار آروم آروم راه افتادم  .  البته فکر نمیکردم بیست دقیقه دیر برسم ! خدارو شکر مترو به شلوغی که فکر میکردیم نبودانگار همه رفته بودن مسافرت!خلاصه به خوشی وسلامتی رسیدیم گلزار  شهدا  . جاتون خالی از همون بدو ورود سیل خیرات  و نذورات به سمت ما سرازیر شد و تا تونستیم شیرینی و شکلات و خرما خوردیم یه  کیسه هم  پرکردیم ،  چون دیگه جا نداشتیم  ! آخراشم فرار میکردیم ازدست پخش کنندگان خیرات و نذورات ،  یه چند باری هم گیر افتادیم ! تا دو روز داشتم فاتحه میفرستادم !  قطعه شهدا خیلی شلوغ بود  ،  بیشتر خانواده ی  شهدا بودند که مزار عزیزانشون رو  غبار  روبی میکردند  .  ما سه نفر که معمولا با هم  میریم اونجا  پاتوقمون  مزار  یه شهید گمنامه که همیشه میریم سر مزارش و  یه  استراحت کوچیکی میکنیم.اول رفتیم سر مزار شهید پلارک که خیلی شلوغ بود از دور  یه سلامی دادیمو بعد سر مزار  شهید افشردی و شهیدبابایی  و  شهید کریمی و ... بعد مزار شهید صیاد و شهید آوینی و شهیدستاری و  ... دلمون حسابی باز شد ، چقدر خوب بود ، یه سرم فروشگاه قطعه زدیم و من کتاب بابا نظر و خریدم که تو عید بخونم بعدم بدو بدو رفتیم سمت ایستگاه مترو تا برگردیم خونه و  تمیز کارییای عیدو تموم کنیم . چه روز خوبی بود ،البته بگم بهشت زهرا مخصوصا قطعه ی شهدا وقتی خلوته یه حال دیگه ای داره . راحت میتونی با شهدا خلوت کنی و آروم بشی ،اما همینکه  پنچشنبه ی  آخر سال بود  و خانواده شهدا رو  هم  زیارت کردیم یه چیز دیگه بود .خدارو شکر.

 

  

 

 

 پ.ن :عکس ها جدید نیستند ، حدودا دو سال پیش گرفته شده اند .

(+)

 

نظرات ()



چشم انتظار
نویسنده: بهار.ب - ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

 

باز  یادم  رفته بود کلید کمدو کجا گذاشتم داشتم دنبالش  می گشتم

که دیدم علی جلوی در ایستاده ، گفتم : الان پیداش می کنم، صبرکن ،

 از دست بچه ها مجبورم خوراکی ها رو بگذارم تو کمد ،  یه لحظه دیدم

داره می خنده گفتم چیه چرا می خندی؟ گفت:قربون حواس جمع کلید

رودر آبجی نگاه کردم به در و یه دفعه دوتایی زدیم زیرخنده ،صدای صادق

بلند شد :چه خبره اونجا ؟ دیر شد ، گفتم الان میایم  ،  از تو کمد پاکت

پسته و خرما رو برداشتم دادم  به علی بگذاره تو ساکش ،  گفتم  وقت

نکردم دو قسمت کنم خودت نصفشونو  بده به صادق، که یه دفعه  دیدم

اخم کرد گفت: این رسم شوهر داری نیست آبجی، چفیشو باز کرد و یه

مشت پسته و یه مشت خرما ریخت توش ،  گفت : این برای من کافیه ،

خواستم بگم نه که صادق اومد تو ، با نگاهش بهم فهموند که دیر شده

پاکتارو دادم دست صادق ، سینی رو برداشتم دنبالشون رفتم تا دم در ،

علی گفت : اگه قرار باشه  هر دفعه یه کاسه به این بزرگی  آب  بریزی

پشت  سرمون که ...  حرفش تمام  نشده  بود که صادق  دست  علی

روکشید که یعنی  عجله کن  . خداحافظی کردند و  از زیر قرآن ردشون

کردم ،آب رو که ریخم پشت سرشون  دیدم  تو  پیچ  کوچه  گم شدند    

نمی دونم چرا اینبار یه حس عجیبی داشتم ،چرا انقدر عجله داشتند ؟! 

می دونستم عملیات سختی درپیش دارند .

اتفاقات اون روز  هنوز جلوی چشممه درست بیست سال  گذشته  از

اون روز ،  به خودم که اومدم دیدم سر چهارراهم ماشینا داشتن نزدیک

می شدند ، جمعیت دورشونو گرفته بود، پاهام یاریم نمی کرد برم جلو ،

تابوتا رو روهم گذاشته بودند چهار تا ماشین بزرگ بود  ، صادق گفت:

همشون گمنامند !

وای خدا یعنی علی من بین اینهاست ؟

 

نظرات ()



بهشت من
نویسنده: بهار.ب - ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

دلم تنگ شده برای بهشت کوچکم ،بهشتی سراسر آرامش ، سراسر

عشق ، بهشتی لاله گون  ، سبز ، سفید ، سرخ  .   بهشت من همین

نزدیکیست ، همینجا در این شهرشلوغ و پر از غم ،  چه سری دارد این

بهشت  که  از لحظه ی ورود به آن  آسمان رنگ دیگری می شود ، آنجا

بوی سیب می آید ، بوی خاک کربلا ، بوی شلمچه  ، بوی هویزه ،  بوی  

هور العظیم ، بوی پیراهن خاکی.

 چقدر دلم تنگ شده برای خانه کوچک ننه علی.

قطعه شهدا

بهشت زهرا (قطعه شهدا)

قطعه شهدا (خانه کوچک ننه علی)

نظرات ()



فاتح فتح المبین
نویسنده: بهار.ب - ۸ اسفند ۱۳۸٩

 

هشتم اسفند سال 65 روز شهادت حاج حسین خرازی است.

وصیتنامه حاج حسین خرازی:


بسم‌الله الرحمن الرحیم

... از مردم می‌خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند ، راه شهدای   ما

راه حق است، اول می‌خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز

جزا کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی که با

 بودنشان و زندگی ‌شان به مادرس ایثار دادند.با جهادشان درس مقاومت

و با رفتنشان درس عشق  به ما  آموختند . از مسئولین  عزیز  و  مردم 

حزب‌الهی می‌خواهم  که در  مقابل آن افرادی  که نتوانستند  از طریق

عقیده  ، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست  به

مبارزه دیگری از طریق اشاعه  فساد و  فحشا و  بی‌حجابی  زده‌اند  در

مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را

بگیرید.

استغفرالله ، خدایا امان از تاریکی و تنگی  و فشار قبر و  سوال  نکیر و

منکر در روز محشر و قیامت ،  به فریادم برس  .  خدایا دلشکسته  و

مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توکل دارم.

خدایا تا زمان عملیات ، فاصله زیادی نیست ، خدایا به قول امام خمینی

[ره] تو فرمانده کل قوا هستی  ، خودت رزمندگان را پیروز گردان  ، شر

مدام کافر را از سر مسلمین بکن . خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهکاری

و گناه ندارم  . خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت

نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... می‌دانم در امر

بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممکن است زیاده‌روی کرده باشم ،

خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید.

والسلام حسین خرازی - 1/10/1365

 

نظرات ()



بسم رب الشهدا و الصدیقین
نویسنده: بهار.ب - ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

هر وقت سر مزاریه شهیدگمنام می رم بلافاصله یاد مادر وخانواده ی

اون شهیدمی افتم  . چقدر سخته  براشون اینکه  حتی نمیدون

عزیزشون کجا دفن.

چند وقت پیش به پیشنهاد  دوستم  تو  یه روز  سرد  زمستونی  رفتیم

 بوستان نهج البلاغه. برای اولین بار اونجا می رفتم جای جالبی بود سه

 تا شهید گمنام تو این بوستان دفنند که یکیشون بعد از دفن شناسایی

شده قبلا یه چیزایی درباره ی اون شهید شنیده بودم برام خیلی جالب

بود مخصوصا نحوه ی شناساییش این که به خواب خواهرش اومده و ...

سرمزار  این شهید یه حس دیگه ای  داشتم . خوشحال  بودم  که

شناسایی شده .

 

مزار شهدای گمنام (بوستان نهج البلاغه)

 

شهید حمید رضا ملاحسنی(ماجرای شناسایی)

 

نظرات ()