درباره نویسنده
بهار.ب
بگذار کسی نداند این دنیا حکایتش چه بود و خنده ی ماه آتش کدام منظومه بود/ بگذار کسی نداند این دریا تمام اشک گم‌شدگان بود./ "علیرضاقزوه"// من هم گمشده ای هستم در این دریا و چشم انتظار آمدن او.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • بهار.ب
صفحات اختصاصی
  • رهبرم
مطالب اخیر
  • دنیای من
  • بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد
  • ع ق ل
  • ادامه نده
  • خداحافظ سال نود
  • زندگی
  • بزرگی کن
  • تولد
  • اللهم صل علی علی بن موسی الرضا
  • ما آدم‌ها
کلمات کلیدی مطالب
  • حسی نوشت‌ها (٥٢)
  • دل نوشت‌ها (۳٠)
  • شعر نوشت‌ها (۱۸)
  • مناسبت نوشت‌ها (۱٤)
  • شهید نوشت‌ها (۸)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • آرمانشهر
  • ارمینه
  • از این نگذر
  • اسکالپل
  • اسکالپل 2
  • اطلاعیه
  • الف.ب
  • الهدی
  • امروزه
  • انتظار
  • ای داد
  • برنج
  • به یاد یار سفر کرده
  • بهار
  • تسنیم
  • تفکرات محمد امین الدین شاکر
  • جزیره قلم
  • جنجال یک سکوت
  • حاشیه
  • حقیقت محض
  • خاتون
  • دفتر جوانی
  • دلنوشته های مه بانو
  • ذهن نوشت
  • رندانه
  • زیر گنبد کبود
  • زیر یک سقف
  • سنجاق قفلی
  • سه الف
  • طنز سیاسی
  • طهورا
  • عشق علیه السلام(علیرضا قزوه)
  • عقاید یک سی‌بی‌لو
  • کلوخ
  • گلصنم
  • لینکزن
  • متولدین خرداد
  • مذهب عشق
  • مسیحا
  • موج مجنون
  • نجوای شبانه
  • نغمه آرا
  • نور و نار
  • نیلوفرانه
  • وسوسه حوا
  • ولایت ،انقلاب، مهدی عجل الله تعالی فرجه
  • یک قدم تا ظهور
  • یک نفس عمیق
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر






ساعت فلش

بهارین
بسم الله الرحمن الرحیم
خداحافظ سال نود
نویسنده: بهار.ب - ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

تقویم سال نود رو ورق میزنم

به دنبال چیزی میگردم انگار در میان روزها و ماه‌هایی که گذشتند و حالا به آخر رسیدند

شاید ردی از خاطرات شیرین را جستجو می‌کنم

اما ...

امسال هم گذشت و برایم ماند همان حسرت همیشگی !

 

 مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

  ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

 

پ.ن 

*سال نو پیشاپیش مبارک

*یادمون نرن اونایی که پارسال بودنو امسال نیستن (اگر دوست داشتین یه فاتحه هم برای زن عموی من بخونین)

*التماس دعا

 

نظرات ()



تولد
نویسنده: بهار.ب - ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

وبلاگم یک ساله شد !

و این یک سال چقدر زود گذشت ،

در این مدت دوستان مجازی زیادی پیدا کردم

که البته تعدادیشون حقیقی هم شدند

با وبلاگ‌های خوبی آشنا شدم که واقعا از خوندنشون لذت می‌برم ،

روزهای تلخ وشیرین بسیاری رو در دنیای مجازی تجربه کردم که پر بودند از

حس‌های مختلف و خاطرات بیادماندنی.

و دوست دارم تشکر ویژه‌ای کنم از همه ی کسانی که در این مدت با حضورشون

در این وبلاگ و نظراتشون به من دلگرمی دادن و راهنماییم کردند.

 

نظرات ()



اللهم صل علی علی بن موسی الرضا
نویسنده: بهار.ب - ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا

المرتضی الامام الرئوف التقی النقی

و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری

الصدیق الشهید

صلوة کثیرة تامة زاکیة متواصلة متواترة

کأفضل ما صلیت علی احد من اولیائک

 

 

کاخ همه شاهان جهان را که بگردی

                                             دربار کسی پنجره فولاد، ندارد

پ.ن

خدارو شکر امام رضا (ع) طلبیدن و چند روزی مهمونشون بودم

واقعا به این سفر نیاز داشتم

انشاالله قسمت همه ی دوستان بشه

نظرات ()



ما آدم‌ها
نویسنده: بهار.ب - ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

چقدر خودخواه شدیم ما آدم‌ها !

برای همینه که هر روز تنهاتر می‌شیم...

 

نظرات ()



سوء تفاهم
نویسنده: بهار.ب - ۳ بهمن ۱۳٩٠

 کاش وقتی از دست هم ناراحت می‌شیم ،دلیل ناراحتیمون رو هم بیان کنیم.

شاید همه چیز یک *سوء تفاهم ساده باشه .

 

*سوء تفاهم ؛ اشتباه و عدم درک مقاصد حقیقی

نظرات ()



عجب!
نویسنده: بهار.ب - ٢٩ دی ۱۳٩٠

خوبی می‌‌کنی

بدی می‌بینی !

 

نظرات ()



در همین حوالی
نویسنده: بهار.ب - ٢٦ مهر ۱۳٩٠

و ما* همراه شدیم

تا به بهشت قدم بگذاریم

آنجا که گلهایش جور دیگرند

و حسی آسمانی تو را با خود می‌برد

و تو به آرامش می‌رسی  

دنیا را برای لحظه‌ای هرچند کوتاه فراموش می‌کنی.

اما...

دلت را جا می‌گذاری میان تمام دل‌های جامانده

و بازمی‌گردی با حسرت...

با چشم هایی که دیگر توان دیدن این دنیای دَنی را ندارند

شوق پرواز داری؛

ولی

کو بال و پر ؟

و

غرق می‌شوی در زندگی

در خودت

 

* سمانه سلمانی عزیزم،مهدیای مهربانم و شوکوی خوبم ، همراهان من بودند در بهشت  

 

پ.ن: سمانه هم از این روز نوشته در اینجا و اینجا رو هم ببینید

 

 

عکاس سمانه سلمانی

عکاس سمانه سلمانی

 برای مشاهده سایز اصلی روی عکسها کلیک کنید

نظرات ()



یک حس جدید
نویسنده: بهار.ب - ٢ مهر ۱۳٩٠

پنجشنبه‌ی گذشته دنیای مجازی من به دنیای حقیقیم وصل شد!

حضور مه‌بانو در تهران بهونه‌ای شد تا با چندنفر از دوستان مجازی دور هم جمع بشیم و برای اولین بار همدیگه رو از نزدیک ملاقات کنیم، حس و حال خوبی بود که تا اون لحظه تجربه‌اش نکرده بودم.

لبخند

تشکر می‌کنم از دوستان خوبم (مه‌بانو – کبری آسوپار - شوکو – زیبا محبیان  – پریسا امیدالحق – آرزو - ساراعرفانی )  که پنجشنبه‌ی خاطره انگیزی برام ساختن .

البته بگم که قراربود نورا هم با ما باشه ولی خب کاری براش پیش اومد و متاسفانه نتونستیم ببینیمش.

 

این گل‌ها هم تقدیم به همه‌ی دوستان :

نظرات ()



نگاهم به آسمونه...
نویسنده: بهار.ب - ٢٩ امرداد ۱۳٩٠

 

مثل یه سرباز زخمی شدم که گوشه‌ی سنگر افتاده

نه توان جنگیدن دارم نه راه فرار

نگاهم به آسمونه

آسمون آبی که هیچ ابری نداره

دستمُ بلند می‌کنم به سمت آسمون و دنبال دستت می‌گردم

 

می‌دونم نگاهم می‌کنی

می‌دونم حواست بهم هست

منم که  لیاقت خوبی‌هاتو نداشتم‌‌‌و ندارم

منم که همیشه ناشکر بودم و تورو فراموش کردم

 

یادته پارسال شب قدر تو مسجد ازت چی خواستم

امسال تو همون مسجد درست همون جای قبلی داشتم به حرفای سال قبلم فکر می‌کردم

به اینکه امسالم همون حرفارو می‌خوام بهت بزنم!

 

باشه تسلیم

هرجور دوست داری امتحانم کن

ولی فقط ازت می‌خوام بهم قدرت بدی تابتونم بجنگم تا بتونم رو پاهام وایسم

نمی‌خوام یه سرباز شکست خورده باشم، نمی‌خوام

 

التماس دعا دارم تو این شب‌ها 

 

نظرات ()



حس زودگذر
نویسنده: بهار.ب - ٧ امرداد ۱۳٩٠

کامنت خصوصی یکی از دوستان در مورد پست قبلی:

سلام.
اینجا دیگه بوی امید نمیده!
چرا اینجوری می کنین! چرا اینجوری میگین! همه زندگی بر می گرده به تصور ما از زندگی!
اگر اینجور به زندگی نگاه کنین، خود زندگی هم به آدم پشت می کنه!
کی میگه نمیشه ساخت!
خواهرم! حتی ققنوسی که خودش رو به آتش می کشه حیات رو به رخ اغیار نشون میده!
دوست ندارم ناامید باشین! شما تازه اولِ راهین!


 با خوندن این کامنت چند دقیقه ای به صفحه ی وبلاگم خیره شدم .

یعنی واقعا من ناامید شدم ؟!

این سوالو چندین بار از خودم پرسیدم .و هر دفعه جوابش یک کلمه بود" نه "

پس چرا نوشته هام اینو نمیگه ؟چرا باید بوی ناامیدی بده ؟!

نمیدونم .

شاید بخاطر اینه که این نوشته ها رو تو شرایط سخت زندگی مینویسم

یا هر وقت دلم میگیره یکی از این نوشته هام رو انتخاب میکنمو میذارم تو وبلاگ

روز هایی از زندگی هستند که نسبت شادی هاش کمتر از غم هاشه ، شاید چون من تو این روزها گیر کردم این بلا سر اینجا اومده!

در هر صورت دوست نداشتم این اتفاق برای وبلاگم بیوفته

 

پ.ن :

از نویسنده ی این کامنت ممنونم هم بخاطر توجه شون و هم برای گوشزد کردن این موضوع  و به ایشون میگم که  نگاه من به زندگی هنوز مثبتِ  .ببخشید که کامنتتون رو تو این پست گذاشتم.

بیشتر این نوشته ها یه حس زودگذرِ که اینجا ثبت میشه . 

 

نظرات ()



خاطرات
نویسنده: بهار.ب - ۸ تیر ۱۳٩٠

خیلی وقت‌ها شده که تو یه شرایط  خوب و عالی یه خاطره‌ی بد سراغم بیاد و حسابی غمگینم کنه . 

کلا آدمی هستم که خاطراتمو زیاد زیرو رو می‌کنم ، کوچکترین چیزها منو یاد یک  اتفاق تو گذشته می‌ا‌ندازه .خیلی ها بهم میگن که این اصلا خوب نیست !

مشکل من اینه که خیلی از خاطراتی که فکر میکنم تلخ بوده برام از نظر دیگران اصلا تلخ نیست !!

واقعا خیلی بده که من اینطوریم ؟!

 

نظرات ()



برای خودم
نویسنده: بهار.ب - ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

 

یکسال دیگر هم به سرعت گذشت ، بدون لحظه‌ای توقف .

من مدت‌هاست از زمان جا مانده‌ام ،

سرم به بازی‌های کودکانه گرم شد که در کوچه پس کوچه‌های روزها و سال‌ها گم شدم ،

وقتی این را فهمیدم که نگاهم به دیوارهای کوچه‌ها افتاد ، پر بودند از اسم‌هایی که دیگر نیستند ، کسانی که رفته‌اند و به پایان رسیده‌اند .

من سردرگم در این کوچه‌ها و لحظه‌ها به دور خود می‌گردم به امید پیدا کردن راه فرار و رسیدن به آنچه خوب می‌دانمش.

هرسال نیمه‌ی خرداد تلنگری‌ست برایم تا نگاهی کنم به پشت سرم .

و آن هنگام در انتهای کوچه فقط تو را می‌بینم.

تو ، که همیشه همراهم بودی .

هرزمان شانه‌هایم لرزید و قدم‌هایم سست شد آغوشت را بیشتر احساس کردم .

همیشه تو بودی که شوق رفتن را درونم زنده نگه داشتی .

در جواب این همه خوبی چه می‌توانم بگویم جز یک دنیا بندگی.

 

" اِلهی و رَبّی مَن لی غَیرُک "

 

پ.ن:

١.وقتی تولد آدم هرسال عزای‌عمومی باشه پست ِش از این بهتر نمیشه دیگه !

٢.خدا جون این امتحان الهی شما تو قد و قواره‌ی من نیست . باور کن همین الانم کم آوردم .  

نظرات ()



کشف جدید
نویسنده: بهار.ب - ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

تازه فهمیدم که یه کتاب ، خیلی بهتر از یه فیلم می تونه حس ترس و اضطرابو به آدم منتقل کنه!

 

 

پ.ن: 

١. بوی خرداد می‌آید !

 ٢. اینم یه رباعی از  "میلاد عرفان پور"  :  

  

سنگم بزنی به جای دیگر نروم                    آبم ندهی تشنه از این در نروم

و الله اگر قفل  قفس  باز شود                     از بام تو گامی آن طرف تر نروم

 

نظرات ()



فاصله
نویسنده: بهار.ب - ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

میگم:فاصله ی زمین تا آسمون چقدره ؟

میگه:بستگی داره به اینکه آسمونو از کجا حساب کنی .

میگم: یعنی چی ؟

میگه:فکر میکنم برای همه ی موجودات آسمون از بالای سرشون شروع میشه ،پس آسمون یه مورچه فاصله ی کمتری با زمینش داره .

میگه:میبینی ،همه چیز نِسبیه‌!

میگه :حتی خود آدماهم نسبت به همدیگه معنی پیدا میکنند .

میگم:درست میگی ولی فاصله ی آسمون تا زمین خیلی زیاده ،چون آسمون برای پروازه  و زمین برای راه رفتن  ، اندازشو فقط خدا میدونه و اونایی که این فاصله رو طی کردن.

پ.ن :٢٧ اردیبهشت دومین سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت آیت الله بهجت است ،کسی که خوب میدانست فاصله ی زمین تا آسمان چقدر است.

نظرات ()



دو حس تازه
نویسنده: بهار.ب - ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

حس بد  

چند وقتی میشه که مجله ای رو که خیلی دوست داشتم دیگه برام جذاب نیست . باورم نمیشه این همون مجله است که اگر  یه هفته نمیخوندمش حالم بد بود  ، حدود پنج سال مداوم خوندمش و با اون زندگی کردم و یه عالمه خاطره ی تلخ و شیرین ازش دارم.چرا اینجوری شده؟من عوض شدم ؟ افکار و اعتقاداتم عوض شده؟ نمیدونم !  فقط میدونم دوست ندارم  یه روز بیاد که چیزهایی رو که بهشون علاقه داشتم دیگه  برام مهم نباشند از این حس بدم میاد . 

 

حس خوب

خیلی حس خوبی بود وقتی شاعری که شعراشو دوست دارم،کتاباشو برام امضا کرد .این حس رو چند روز پیش تو نمایشگاه کتاب تجربه کردم. 

 

نظرات ()



حتی یک لحظه...
نویسنده: بهار.ب - ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

اصلا نفهمیدم کِی اومده بود و کنارم نشسته بود .

گفت :شما هم گمشده داری؟

سرمو بلند کردمو گفتم : آره ،خودم .

لبخند تلخی زد و گفت :یه جوری کنار  مزار این شهید گمنام نشستی و

تو حال خودتی که فکر کردم شاید مثل من گمشده ای داری !

تو صورتش نگاه کردم چقدر معصوم و مهربان بود .

گفت :سر مزار هر شهید گمنامی که میرسم همش به خودم میگم

نکنه این مزار پدرم باشه .

اشک تو چشماش جمع شده بود.

گفت:میشینم کنار اون مزار و شروع میکنم با پدرم صحبت کردن.

من فقط گوش میدادم ، دلم میخواست یه چیزی بگم  ،یه حرفی که از

غم و دردش کم کنه اما خشکم زده بود و هیچ حرفی نزدم !

بلند شد ،گفت: خداحافظ  و رفت .من فقط رفتنشو تماشا میکردم اون

لحظه خیلی دلم گرفت از اینکه چرا انقدر خودخواهم  ،چرا فکر میکنم

دیگران هیچ دردی ندارند . من حتی یک لحظه هم نمیتونم خودمو جای

اون بذارم .

به سنگ قبر شهید گمنامی که کنارش بودم نگاه کردم .

احساس کردم بیشتر از قبل گم شده ام.

 

نظرات ()



خوش به حالت که نیستی...
نویسنده: بهار.ب - ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

سجاده ات هنوز بوی یاس میده ، بوی همون عطری که برات خریدم ، یادته ؟ اولین باری بود که تنها میرفتم زیارت .از اینجا که نشستم  اون قرآن بزرگه که همیشه صبح ها از روش بلند بلند قرآن میخوندی رو میتونم ببینم،درست سرجای قبلیشه وسطش هنوز دست نوشته هات هست چه خط قشنگی داشتی .تختت دیگه گوشه ی اتاق نیست ، جمعش کردن .سخت بود برات روزای آخر؟ دعا میکردی زودتر راحت بشی؟ اون روز دم در ICU دلم نمیخواست بیام تو ،همه اومده بودند ، انگار فهمیده بودند که دیگه نمیخوای برگردی خونه ! اما من...

بالاخره اومدم تو  ، چقدر لاغر شده بودی !  بالای سرت بودمو نمیدونستم باید از خدا چی بخوام دعا کنم که برگردی خونه یا...

این محل این کوچه این خونه برام پر از خاطرست ، خاطراتی که توی همشون هستی.  چند سالی میشه که نشونیت تغییر کرده،به جای محل شده قطعه به جای کوچه ، ردیف و به جای پلاک ،  شماره !

جات خوبه ،میدونم .فقط نمیدونم چرا به خوابم نمیای ؟ !کاش  یه  بار میومدی،  تا بهت بگم این روزا خیلی سخت میگذره، خوش به حالت که نیستی .

 

 

 

نظرات ()



آشفتگی
نویسنده: بهار.ب - ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

 پنجره ی ماشینو باز کردم  تا باد بخوره به صورتم ، سرم داغ شده بود و بدنم یخ کرده بود، دستم می‌لرزید ،بغض گلومو چنگ می‌زد ، با صدای بغل دستیم به خودم اومدم"خانوم هوا سرده بچم سرما می‌خوره "  پنجره رو بستم حالم بدتر شد، دیگه نفسم بالا نمی اومد به راننده  گفتم وایسه پیاده شدم . سرمای هوارو اصلا حس نمی‌کردم،شروع کردم به راه رفتن تند و بی هدف ، تو حالو هوای خودم بودم که دیدم یه خانومی با چند تا بسته شمع  به طرفم میاد ،گفت : شمع می خری خانوم  ؟  احساس کردم اینجا برام  آشناست ، سرمو که  بلند کردم  گنبد_ امامزاده صالحو دیدم ،واقعا به اینجا احتیاج داشتم،ازش یه بسته شمع خریدمو رفتم تو امامزاده ، وارد حیاط شدم و بی اختیار رفتم سمت مزار شهدای گمنامی که اونجا دفنن  ، دیگه نتونستم جلوی اشکمو بگیرم ، به  شهدا گفتم : بالاخره به آرزوش رسید ، داره میاد  پیش شما ، می‌دونم  جاش خوبه ، می‌دونم راحت میشه از این همه درد ولی... مراقبش باشین.

صدای دکتر توگوشم می‌پیچید "   ترکشِ توی سرش باعث خونریزی شده بود ، مرگ مغزی تایید شده " 

 

 

 پ.ن:این پست فقط یه چیزی شبیه به داستان کوتاه است و تجربه شخصی نیست.

 

نظرات ()



یک تجربه ...
نویسنده: بهار.ب - ۱٦ فروردین ۱۳٩٠

سال پیش با تمام تلخی هاش یه شیرینی هم برام داشت ،اون هم یه تجربه ی جدید تو زندگیم بود تجربه ی معلم شدن ،اتفاق عجیب و شیرینی بود هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روز معلم بشم ولی امتحان الهی، دست تقدیر، یا بازی روزگار (نمیدونم ،هرچی دوست دارید اسمشو بذارید) آدمو تو شرایطی قرار میده که هرگز فکرشو هم نمیکنه .

تو یه چشم به هم زدن دیدم سر کلاسم و حدود سی نفر آدم هر کدوم با یک جفت چشم دارن بهم نگاه میکنن هرگز اون روزو فراموش نمیکنم چه حس عجیبی داشتم. تقریبا سه ماه معلم بودم . روزای خوبی بود هیچ وقت فکر نمیکردم به اینکار انقدر علاقه پیدا کنم .

اولین و آخرین اردویی که با شاگردام رفتم از اون روزای فراموش نشدنی زندگیم بود .

 

اردوی کردان (عکاس خودم بودم)

(بچه ها امیدوارم هر جا هستید شاد و موفق باشید )

میدونم که این خاطرات دیگه تکرار نمیشه ولی این خواب کوتاه و دوست داشتنی بخشی از گذشته ی من شده ،گذشته ای که حالاحالاها جلوی چشممه .نتیجه ای که من از این تجربه گرفتم این بود که هرگز به چیزی غیر از خدا دل نبندم ،چون ممکنه یک لحظه بعد اون رو نداشته باشم . (فکر میکنم خیلی دیر به این نتیجه رسیدم )

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت :این تجربه فقط سه ماه طول کشید و من الان معلم نیستم .

 

نظرات ()



من آسمونی نیستم !
نویسنده: بهار.ب - ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

 

میخوام پرواز کنم ، فقط پرواز .

چه جوری ؟ نمیدونم ،

چرا ؟ نمیدونم ،

از کجا به کجا ؟ نمیدونم ،

پاهام دیگه به حرفم نیستن ، پس راهی نمی مونه جز پرواز

اما ...

انگار نمیشه ، یادم رفته بود که آسمون فقط برای پرنده هاست .

پرنده سبک_ مثل پر ، چون پابند زمین نیست ، پابند دنیا نیست ،

چون گناهی نداره که بابتش خجالت بکشه .

پس باید بی خیال پرواز بشم ؟!

یه حسی بهم میگه ...

من آسمونی نیستم !

 

 

نظرات ()



حساب و کتاب
نویسنده: بهار.ب - ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

با یه حساب سرانگشتی هفت ، هشت نفری میشن از فامیل و دوستو

آشنا که پارسال بودنو امسال نیستن .

یاد پدربزرگم افتادم ،سه بهار میشه که دیگه بین ما نیست. نیست که از

وسط قرآن به ما نوه ها عیدی بده،که بهمون لبخند بزنه،که از درسو کارو

زندگیمون بپرسه  . دلم براش تنگ شده .

 

 

ای مرگ

 

عمری به اسارت تو بودم ای مرگ !

                                                 لرزان به اشارت تو بودم ای مرگ !

امروز خوش آمدی ، صفا آوردی 

                                                 مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ !

 

 

     "علی رضا قزوه"

نظرات ()



شرمنده ام...
نویسنده: بهار.ب - ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

خدایا  امسال هم گذشت و من بندگی نکردم ، عاقل نشدم ، با ایمان 

نشدم ، همان بنده ی سال قبل ماندم . فرصت های زیادی را ازدست

دادم  ، دست های زیادی که به  سمتم دراز شد ندیدم ، نصیحت های

دلسوزانه را نشنیدم و یک سال دیگر به شرمندگی من اضافه شد . 

انگار راه بندگی کردن را گم کرده ام  !

خدایا شرمنده ام از این همه بازیگوشی و بی عقلی . تا کی من باید

بچه گی کنم و تو بزرگی کنی، من گناه کنم و تو ببخشی، من گمراه

شوم و تو دستم را بگیری ، من دلتنگ شوم و  تو  تمام وجود  من  را 

پرکنی ؟!

خدایا ، شرمنده ام ...

 

 

نظرات ()



اجباری !!
نویسنده: بهار.ب - ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

خونه در حال تکونده شدنه ، هرکی داره  یه کاری می کنه،افتخاری هم

برای خودش  می خونه  : "کجا سفر رفتی ؟  که بی خبر رفتی ... "  اما

من از زیر کار در رفتم و پریدم تو غار تنهاییم .

سال هشتادونه داره راستی راستی  تموم میشه ،امسال سال عجیبی

بود  ، بخاطر اینکه هیچ کدوم از سالهای عمرم به این بدی نبود ، اتفاقای

تلخ امسال من هر کدوم به تنهایی می تونست یه نفرو از پا در بیاره،بازم

خدارو شکر می کنم که بدتر از این نشد،ماراضییم به رضای خدا ولی با

تمام وجود از خدا می خوام  که سال نود رو سال خوبی برامون قرار بده

الهی آمین.

آخ مثل اینکه فهمیدن من در رفتم اومدن منو ببرن خونه تکونی !  ای بابا

کجا می شه فرار کرد از دست این همه کار ؟؟!!

 

 

 

نظرات ()



ادب
نویسنده: بهار.ب - ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

 

آدم با ادب کیه ؟ چرا یه نفر با ادب می شه یه نفر بی ادب ؟ آیا 

ادب به سطح تحصیلات و میزان ثروت آدما بستگی داره ؟ 

جواب دادن به تک تک این سوالات کار سختیه ،انسان موجود پیچیده ایه.

شاید  هرکسی ادب  رو  اون جور که می خواد  معنی کنه ، این جامعه

است که تشخیص می ده ما با ادبیم  یا نه و خوب ممکن یه رفتار تو  یه

جمعی بی ادبی نباشه  ولی جای دیگه  بی ادبی  به حساب بیاد  .اگه

بخوایم ببینیم که  فرد با ادبی هستیم  یا نه باید رفتارمونو  با دستوراتی

که  تو دینمون  هست  بسنجیم این  می تونه معیار خوبی  باشه  برای

تشخیص افراد با ادب.معمولا محیط زندگی رو رفتار آدما تاثیر می ذاره و

می تونه فرد رو با ادب کنه یابی ادب. تحصیلات هم می تونه همین کارو

بکنه  ولی کمتر ، افراد زیادی هستند با وجود تحصیلات بالا بی ادبند در

مورد طبقه ی اجتماعی هم دقیقا همینو می شه گفت .

این روزا  آدمای زیادی می بینیم  که خیلی  راحت شروع  به فحاشی  

می کنند ، دیگه داره برامون  عادی می شه  و این چقدر زشته  .  این 

افراد آدمای ضعیفی هستند که با منطق نمی تونند حرف بزنند و درک

پایینی از زندگی اجتماعی دارند در برابر اینجور  افراد فقط  باید سکوت

کرد این بهترین راهه.

 

نظرات ()



شناخت
نویسنده: بهار.ب - ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

 

دو سال ، چهار سال ، ده سال ، چند سال وقت لازمه برای شناخت یه

آدم ؟ خیلیا میگن به آدمش و شرایط و خیلی چیزای دیگه بستگی داره،

شاید اینا درست باشه ولی من جور دیگه ای فکر میکنم آدما رو فقط  از

روی ایمانشون میشه شناخت ایمان مثل یه قالب که به آدم فرم وشکل

میده نمیذاره آدم هر کاری  دلش میخواد بکنه در نتیجه درک و  شناخت

 یه آدم با ایمان برای دیگران راحت  میشه،البته من از ایمان واقعی حرف

میزنم . میدونم که پیداکردن یه آدم با ایمان واقعی خیلی سخته. کسی

که یه ذره ایمان داشته باشه خیلی بهتر از آدم بی ایمانه و بیشترمیشه

روش حساب کرد .

نظرات ()



دلشوره
نویسنده: بهار.ب - ٦ اسفند ۱۳۸٩

می دونست که  داره بهترین دوستشو از دست میده ، دلشوره امانشو 

بریده بود .چرا اینطوری شد؟!همه چیز که خوب بود .به آسمون نگاه کرد

تاریک بود و ابری انگار آسمونم باهاش قهر بود،یک لحظه تمام وجودش پر

از تنهایی شد، می خواست بهش زنگ بزنه ولی غرورش چی می شد؟

چه غوغایی بود تو دلش ، داشت خاطراتشو مرور می کرد ، دنبال مقصر

می گشت که انگاریکی بهش تلنگر زد دقت کرد صدای اذان میومد یعنی

صبح شده؟سجادشو باز کرد تسبیحی که ازش هدیه گرفته بود نظرشو

جلب کرد  ، وای از این دلشوره  . نمازش که تموم شد  آرومتر شده بود

ولی دلش می خواست گریه کنه ، دست خودش نبود قطره های اشک

روی صورتش مسابقه گذاشته بودند، به آسمون نگاه کرد، داشت بارون

می بارید . از ته دل گفت:خدایا کمکش کن .

 

  

نظرات ()



ای کاش...
نویسنده: بهار.ب - ۳ اسفند ۱۳۸٩

چه بد توشه ای است برای معاد دشمنی با بندگان .   امام علی (ع)

 

اولین بار که این حدیثو  روی دیوار یه ساختمون دیدم  یه حس عجیبی

به من دست داد .اون زمان مفهوم این جمله رو درک نکردم شاید بخاطر

این بود که هیچ وقت دشمن نداشتم  یا با کسی دشمن نبودم ، اما با

گذشت زمان و ورود به اجتماع ،یواش یواش فهمیدم که دشمنی یعنی

چی . واقعا چرا ما  آدما اینطوری هستیم ، حاضریم  برای رسیدن  به

منافعمون چشمامونو روی خیلی چیزا ببندیمو دست به هرکاری بزنیم

تازه ادعای مسلمونیمونم گوش فلکو کرکرده ، کاش تو عمل مسلمون

بودیم نه درحرف ،کاش به جای اینکه فقط به فکرخودمون باشیم کمی

هم به فکر دیگران باشیم منافع کل رو در نظر بگیریم و سعی کنیم تا

اونجایی که می تونیم بنده ی خدا باشیم اونم به معنی واقعی .کاش

به آخرت ایمان داشتیم .

 

عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنیم. ( حضرت امام خمینی ره )

نظرات ()



دوست من کتاب
نویسنده: بهار.ب - ٢٦ بهمن ۱۳۸٩

وقتی یه کتاب جدید می‌‌‌ خرم همش دعا دعا می کنم که قشنگ باشه

وخوشم بیاد . با اینکه معمولا کتابی رو بدون توصیه اطرافیان نمی خرم,

اما بازم ممکنه از کتابی که  می گیرم خوشم نیاد . کتابایی که دوست

دارم اینجا معرفی می کنم شاید بقیه هم خوششون بیاد.

 

             *********************************** 

 

چند وقت پیش یه کتاب خوندم که خیلی دوسش دارم شایدجزو معدود

 کتابایی باشه که دلم می خواد بارها بخونمش اسمش اینه :

(( آنا هنوز هم می خندد ))

این کتاب روانتشارات سوره مهرچاپ کرده.حال وهوای جبهه وجنگ دارد

,ساده و روون نوشته شده , خلاصه که خیلی کتاب خوبیه . پشت جلد

کتاب این چند خط رو نوشته :

(( اگرفرصت خواندن تمام داستان ها را نداشتید , می توانید از هر جای

کتاب قطعه داستانی را انتخاب کنید و بخوانید.اگر فرصت خواندنهمه ی

داستان ها راپیدا کردید,شاید باچیدن داستان ها کنار هم,به لذت دومی

 هم دست پیدا کنید ! ))

نظرات ()



بهونه
نویسنده: بهار.ب - ٢۱ بهمن ۱۳۸٩

روز ها میان و میرن و ما به  آخر سال  نزدیک  می شیم  دانش آموز  که

بودم کنار تخته سیاه  مدرسه روز شمار می نوشتیم تا عید نوروز برسه 

 

چقدر ذوق می کردیم  ولی خوب معلما مونم کم  نمیذاشتن  از  تکلیف

دادن بااین حال خوشحال بودیم انگار اون وقتا با کوچکترین بهونه ای شاد

می شدیم اما حالا چی خیلی وقته که دیگه طعم شادی و  خوشحالی

اون وقتارو  نچشیدم عید نوروز دیگه  برام  اون حس و حالو  نداره  انگار

هرچی  بزرگتر می شیم  سختر می تونیم  شاد بشیمو  بخندیم  برای

همینه که به بچه ها حسودیم میشه کاش هنوز بچه بودم .جالبه وقتی

بچه ایم دوست داریم زودتر بزرگ شیم اما وقتی بزرگ شدیم ...

نظرات ()



دهه ی فجر
نویسنده: بهار.ب - ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

 

دهه ی فجر رو همیشه دوست داشتم چون خاطرات قشنگی ازش دارم .همیشه منو یاد مدرسه می ندازه وقتی راهنمایی می رفتم هر سال دهه ی فجر مسابقه ی بهترین تزئین کلاس داشتیم چه شورو هیجانی بود یادش بخیر. ٢٢بهمن هم برام خیلی خاطره انگیزه از وقتی کوچیک بودم یادمه باپدرم می رفتیم راهپیمایی  البته امسالم می رم این هنوز یادش بخیر نداره.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()