کمی لبخند...
همان چیزیست که در آلبوم خاطراتم گم شده است !

کمی لبخند...
همان چیزیست که در آلبوم خاطراتم گم شده است !


ما برای آنکه ایران
گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم
ما برای آنکه ایران
خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
پ.ن:
٢٩ فروردین روز ارتش جمهوری اسلامی ایران را به تمام دلاور مردان ارتش و مخصوصا پدر
خوب خودم تبریک میگم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:
«من احب فاطمة ابنتی فهو فی الجنة معی ومن ابغضها فهو فی النار;
هر کس فاطمه علیها السلام دخترم را دوست بدارد، در بهشت با من
است، و هر کس با او دشمنی ورزد، در آتش [دوزخ] است .»
"بحارالانوار، ج 27، ص 116 "
من کجای این دنیا هستم؟
درست، وسط نقطه ی آخر ؟!
درست، کنار آخرین لحظه ی باهم بودن ؟!
درست، زیر آسمان ابری دلت ؟!
تو بگو ...
من کجای این دنیا هستم؟
پنجره ی ماشینو باز کردم تا باد بخوره به صورتم ، سرم داغ شده بود و بدنم یخ کرده بود، دستم میلرزید ،بغض گلومو چنگ میزد ، با صدای بغل دستیم به خودم اومدم"خانوم هوا سرده بچم سرما میخوره " پنجره رو بستم حالم بدتر شد، دیگه نفسم بالا نمی اومد به راننده گفتم وایسه پیاده شدم . سرمای هوارو اصلا حس نمیکردم،شروع کردم به راه رفتن تند و بی هدف ، تو حالو هوای خودم بودم که دیدم یه خانومی با چند تا بسته شمع به طرفم میاد ،گفت : شمع می خری خانوم ؟ احساس کردم اینجا برام آشناست ، سرمو که بلند کردم گنبد_ امامزاده صالحو دیدم ،واقعا به اینجا احتیاج داشتم،ازش یه بسته شمع خریدمو رفتم تو امامزاده ، وارد حیاط شدم و بی اختیار رفتم سمت مزار شهدای گمنامی که اونجا دفنن ، دیگه نتونستم جلوی اشکمو بگیرم ، به شهدا گفتم : بالاخره به آرزوش رسید ، داره میاد پیش شما ، میدونم جاش خوبه ، میدونم راحت میشه از این همه درد ولی... مراقبش باشین.
صدای دکتر توگوشم میپیچید " ترکشِ توی سرش باعث خونریزی شده بود ، مرگ مغزی تایید شده "

پ.ن:این پست فقط یه چیزی شبیه به داستان کوتاه است و تجربه شخصی نیست.

راستش را بگو
لحظه ی آخر چه دیدی
که آن گونه با شوق پرکشیدی ؟
پ.ن:
١ : بیستم فروردین سالگرد شهادت شهید آوینی و بیست و یکم فروردین سالگردشهادت
شهید صیاد شیرازی است . یادشان گرامی .
٢: میلاد فرخنده حضرت زینب (س) مبارک باد .
دلواپسم...
نه برای خودم
نه برای این روزها
فقط برای تو...
برای تو که جانت را نشانه گرفته اند
ای مسلمان
![]()
پ.ن:
١. اللهم عجل لولیک الفرج
٢.دعا کنیم برای پیروزی همه ی مسلمانان جهان.
سال پیش با تمام تلخی هاش یه شیرینی هم برام داشت ،اون هم یه تجربه ی جدید تو زندگیم بود تجربه ی معلم شدن ،اتفاق عجیب و شیرینی بود هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روز معلم بشم ولی امتحان الهی، دست تقدیر، یا بازی روزگار (نمیدونم ،هرچی دوست دارید اسمشو بذارید) آدمو تو شرایطی قرار میده که هرگز فکرشو هم نمیکنه .
تو یه چشم به هم زدن دیدم سر کلاسم و حدود سی نفر آدم هر کدوم با یک جفت چشم دارن بهم نگاه میکنن هرگز اون روزو فراموش نمیکنم چه حس عجیبی داشتم. تقریبا سه ماه معلم بودم . روزای خوبی بود هیچ وقت فکر نمیکردم به اینکار انقدر علاقه پیدا کنم .
اولین و آخرین اردویی که با شاگردام رفتم از اون روزای فراموش نشدنی زندگیم بود .

(بچه ها امیدوارم هر جا هستید شاد و موفق باشید )
میدونم که این خاطرات دیگه تکرار نمیشه ولی این خواب کوتاه و دوست داشتنی بخشی از گذشته ی من شده ،گذشته ای که حالاحالاها جلوی چشممه .نتیجه ای که من از این تجربه گرفتم این بود که هرگز به چیزی غیر از خدا دل نبندم ،چون ممکنه یک لحظه بعد اون رو نداشته باشم . (فکر میکنم خیلی دیر به این نتیجه رسیدم )
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت :این تجربه فقط سه ماه طول کشید و من الان معلم نیستم .

خدایا...
دشت ها را
جنگل ها را
همه چیز را
نقاشی کردی
نقشی هم به دل ما بزن
میخوام پرواز کنم ، فقط پرواز .
چه جوری ؟ نمیدونم ،
چرا ؟ نمیدونم ،
از کجا به کجا ؟ نمیدونم ،
پاهام دیگه به حرفم نیستن ، پس راهی نمی مونه جز پرواز
اما ...
انگار نمیشه ، یادم رفته بود که آسمون فقط برای پرنده هاست .
پرنده سبک_ مثل پر ، چون پابند زمین نیست ، پابند دنیا نیست ،
چون گناهی نداره که بابتش خجالت بکشه .
پس باید بی خیال پرواز بشم ؟!
یه حسی بهم میگه ...
من آسمونی نیستم !

او ...
سالهاست در کنار من است
پس
چشمانم به انتظار چه کسی نشسته است ؟!

پیش نوشت : نمیدونم چرا یه دفعه دلم خواست از پنجشنبه ی آخر سال هشتاد و نه بنویسم .
چند وقت بود دلم میخواست برم گلزار شهدا ی بهشت زهرا (س) ،هرچی به آخر سال نزدیکتر میشدیم بیشتر دلم هوای اونجا رو میکرد این شد که با دوستام بعد کلی برنامه ریزی و sms بازی و علم به اینکه پنجشنبه ی آخر سال هم مترو شلوغ هم بهشت زهرا تصمیم به رفتن گرفته شد . میدونستیم که شلوغی مترو میتونه کار دستمون بده و دو سه ساعت وقتمونو بگیره چون یه سال انقدر ایستگاه امام شلوغ بود که ما مجبور شدیم یه ایستگاه بریم سمت میرداماد و تجریش تا بتونیم سوار مترو بشیم ! برای همین قرارمونو ساعت هشت و نیم گذاشتیم تو ایستگاه مترو نزدیک خونه ما با یه دوستم ، و دوست دیگم ساعت نه و نیم ایستگاه امام خمینی (ره) . صبح پنجشنبه از اونجایی که دوست گرامی بنده همیشه دیر میاد سر قرار آروم آروم راه افتادم . البته فکر نمیکردم بیست دقیقه دیر برسم ! خدارو شکر مترو به شلوغی که فکر میکردیم نبودانگار همه رفته بودن مسافرت!خلاصه به خوشی وسلامتی رسیدیم گلزار شهدا . جاتون خالی از همون بدو ورود سیل خیرات و نذورات به سمت ما سرازیر شد و تا تونستیم شیرینی و شکلات و خرما خوردیم یه کیسه هم پرکردیم ، چون دیگه جا نداشتیم ! آخراشم فرار میکردیم ازدست پخش کنندگان خیرات و نذورات ، یه چند باری هم گیر افتادیم ! تا دو روز داشتم فاتحه میفرستادم ! قطعه شهدا خیلی شلوغ بود ، بیشتر خانواده ی شهدا بودند که مزار عزیزانشون رو غبار روبی میکردند . ما سه نفر که معمولا با هم میریم اونجا پاتوقمون مزار یه شهید گمنامه که همیشه میریم سر مزارش و یه استراحت کوچیکی میکنیم.اول رفتیم سر مزار شهید پلارک که خیلی شلوغ بود از دور یه سلامی دادیمو بعد سر مزار شهید افشردی و شهیدبابایی و شهید کریمی و ... بعد مزار شهید صیاد و شهید آوینی و شهیدستاری و ... دلمون حسابی باز شد ، چقدر خوب بود ، یه سرم فروشگاه قطعه زدیم و من کتاب بابا نظر و خریدم که تو عید بخونم بعدم بدو بدو رفتیم سمت ایستگاه مترو تا برگردیم خونه و تمیز کارییای عیدو تموم کنیم . چه روز خوبی بود ،البته بگم بهشت زهرا مخصوصا قطعه ی شهدا وقتی خلوته یه حال دیگه ای داره . راحت میتونی با شهدا خلوت کنی و آروم بشی ،اما همینکه پنچشنبه ی آخر سال بود و خانواده شهدا رو هم زیارت کردیم یه چیز دیگه بود .خدارو شکر.
![]()



![]()
پ.ن :عکس ها جدید نیستند ، حدودا دو سال پیش گرفته شده اند .
(+)
ناودانها شرشر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله،حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سر انگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد :((خانه ام ابری است))
"قیصر امین پور"
(+)

بهار می رسد از راه
اما،
دلم بهاری نیست
شاید،
تکه ای از آن را
در زمستان جاگذاشته ام ؟!