باز یادم رفته بود کلید کمدو کجا گذاشتم داشتم دنبالش می گشتم
که دیدم علی جلوی در ایستاده ، گفتم : الان پیداش می کنم، صبرکن ،
از دست بچه ها مجبورم خوراکی ها رو بگذارم تو کمد ، یه لحظه دیدم
داره می خنده گفتم چیه چرا می خندی؟ گفت:قربون حواس جمع کلید
رودر آبجی نگاه کردم به در و یه دفعه دوتایی زدیم زیرخنده ،صدای صادق
بلند شد :چه خبره اونجا ؟ دیر شد ، گفتم الان میایم ، از تو کمد پاکت
پسته و خرما رو برداشتم دادم به علی بگذاره تو ساکش ، گفتم وقت
نکردم دو قسمت کنم خودت نصفشونو بده به صادق، که یه دفعه دیدم
اخم کرد گفت: این رسم شوهر داری نیست آبجی، چفیشو باز کرد و یه
مشت پسته و یه مشت خرما ریخت توش ، گفت : این برای من کافیه ،
خواستم بگم نه که صادق اومد تو ، با نگاهش بهم فهموند که دیر شده
پاکتارو دادم دست صادق ، سینی رو برداشتم دنبالشون رفتم تا دم در ،
علی گفت : اگه قرار باشه هر دفعه یه کاسه به این بزرگی آب بریزی
پشت سرمون که ... حرفش تمام نشده بود که صادق دست علی
روکشید که یعنی عجله کن . خداحافظی کردند و از زیر قرآن ردشون
کردم ،آب رو که ریخم پشت سرشون دیدم تو پیچ کوچه گم شدند
نمی دونم چرا اینبار یه حس عجیبی داشتم ،چرا انقدر عجله داشتند ؟!
می دونستم عملیات سختی درپیش دارند .
اتفاقات اون روز هنوز جلوی چشممه درست بیست سال گذشته از
اون روز ، به خودم که اومدم دیدم سر چهارراهم ماشینا داشتن نزدیک
می شدند ، جمعیت دورشونو گرفته بود، پاهام یاریم نمی کرد برم جلو ،
تابوتا رو روهم گذاشته بودند چهار تا ماشین بزرگ بود ، صادق گفت:
همشون گمنامند !
وای خدا یعنی علی من بین اینهاست ؟

